رنگهای یک رنگین کمان
جمعی از متفاوت ها
این روزها عاشق او بودن، سعادتی است که نصیب هر کسی نمی شود ... آیا به جز دو پنجره ی روبروی هم اما بی منظره؟! "قیصر امین پور" امشب از دولت می دفع ملالی كردیم این هم از عُمر شبی بود كه حالی كردیم ما كجا و شب میخانه خدایا چه عجب كز گرفتاری ایام مجالی كردیم تیر از غمزة ساقی، سپر از جام شراب با كماندار فلك جنگ و جدالی كردیم غم به روئین تنی جام می انداخت سپر غم مگو عربده با رستم زالی كردیم باری از تلخی ایام به شور و مستی شكوه با شاهد شیرین خط و خالی كردیم نیمی از رخ بنمود و خمی از ابرویی وسط ماه تماشای هلالی كردیم روزة هجر شكستیم و هلال ابرویی منظر افروز شب عید وصالی كردیم بر گل عارض از آن زلف طلایی فامش یاد پروانة زرین پر و بالی كردیم مكتب عشق بماناد و سیه حجره غم كه در او بود اگر كسب كمالی كردیم چشم بودیم چومه شب همه شب تا چون صبح سینه آئینة خورشید جمالی كردیم عشق اگر عمر نه پیوست بزلف ساقی غالب آنست كه خوابی و خیالی كردیم شهریار غزلم خوانده غزالی وحشی بد نشد با غزلی صید غزالی كردیم *** شعر:شهریار بو گئجه باده ایله دفع ملال ائیله میشم، عؤمرون بیر گئجه سینده بئله حال ائیله میشم. بیز هارا، تار هارا، یا رب، گئجه مئیخانه هارا؟ اونودوب دردی بو ایّامدا مجال ائیله میشم. ساقی نین غمزه سی اوخ، مئی جامی اولموش سپریم، فلكین جؤورو ایله جنگ و جدال ائیله میشم. مئی دمیر تك ائله ییب جانیمی، غمله ووروشوم، غم دئمه، دوشمنیمی روستم زال ائیله میشم. آجی ایامی شیرین ائتمگه سرخوش دولانیب، كؤنلومو ایندی اسیر خط و خال ائیله میش. گؤرموشم من اوزونون یاری سینی، تك قاشینی، ای اوزونده نئجه گؤر سئیر هلال ائیله میش. گئتمیش هیجران اوروجو گؤرجك هلال قاشلارینی، بایرام اولموش بو گؤروش عزم و وصال ائیله میشم. گؤرموشم اوزده او زرّین تئلی پروانه كیمی، یانمیشام اودلارا، ترك پروبال ائیله میشم. عشق درسی منه اؤیرتسه ده هیجران غمینی، عشقه دوشمكله بئله كسب كمال ائیله میشم. یاتماییب صوبحه كیمی من گئجه گون اوزلو یارین، سینه سی گوزگوم اولوب، سئیر جمال ائیله میشم. ساقی نین زلفونه عشق باغلاماسا عؤمرو اگر، من بئله درك ائله ییب، بؤیله خیال ائیله میشم. شهریارا غزل ائتمیش منی جئیران، گؤزلیم، گؤر غزل ایله نئجه صید غزال ائیله میشم بي تو مهتاب شدم باز از آن كوچه گذشتم از زمزمه دلتنگيم پریشانم چه می خواهی توازجانم؟! مرابی آنکه خود خواهم اسیرزندگی کردی. خداوندا! اگرروزی زعرش خودبه زیرآیی ولباس فقرپوشی غرورت رابرای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی وشب آهسته وخسته تهی دست وزبان بسته به سوی خانه بازآیی زمین وآسمان راکفرمی گویی نمی گویی؟! خداوندا! اگردرروزگرماخیزتابستان تنت برسایه ی دیواربگشایی لبت برکاسه ی قیراندود بگذاری وقدری آن طرف ترعمارت های مرمرین بینی واعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد زمین وآسمان راکفرمی گویی نمی گویی؟! خداوندا! اگرروزی بشرگردی زحال بندگانت باخبرگردی پشیمان می شوی ازقصه خلقت ازاین بودن ازاین بدعت. خداونداتومسئولی. خداوندا تومی دانی که انسان بودن وماندن دراین دنیاچه دشواراست چه رنجی می کشدآنکس که انسان است وازاحساس سرشار. دکترعلی شریعتی انتظار واژه ی غریبی است … شعر زیبای حمید مصدق جواب زیبای فروغ فرخ زاد غمیگن چو پاییزم از من بگذر ، شعری غم انگیزم از من بگذر سرتا به پا عشقم ،دردم ، سوزم، بگذشته در آتش،شب چون روزم بگذار ای بی خبر بسوزم،چون شمعی تا سحر بسوزم دیگر ای مه به حال خسته بگذارم،بگذر و با دلی شکسته بگذارم بگذر از من تا بسوز دل بسوزم، در غم این عشق بی حاصل بسوزم بگذر تا در شرار من نسوزی، بی پروا در کنار من نسوزی همچون شمعی به تیره شب ها میدانی عشق ما ثمر ندارد، غیر از غم حاصلی دگر ندارد بگذر زین قصه غم افزا غمیگن چو پاییزم از من بگذر ، شعری غم انگیزم از من بگذر سرتا به پا عشقم ،دردم ، سوزم، بگذشته در آتش،شب چون روزم -------------------------------------------------------------------------- آهنگ -از من بگذر- از علیرضا قربانی ، آلبوم رسوای زمانه به شخصه خیلی صداش رو دوست دارم ، مخصوصا دوتا آهنگی رو که برای سریالهای شب دهم و مدار صفر درجه خونده. --------------------------------------------------------------------------
- اگر باطل را نمي توان ساقط کرد مي توان رسوا ساخت و اگر حق را نمي توان استقرار بخشيد مي توان اثبات کرد طرح کرد و به زمان شناساند و زنده نگه داشت
- خدایا! به من کمک کن تا وقتی می خواهم درباره راه رفتن کسی قضاوت کنم،
کمی با کفش های او راه بروم.
- حسين بيشتر از آب تشنه لبيك بود اما افسوس كه به جاي افكارش زخمهاي تنش را نشانمان دادند و بزرگترين درد او را بي آبي معرفي كردند!
جملات فوق از علی شریعتی است
از واژه های تکراری که به سبکی بال پروانه ها دهان به دهان می چرخند یا از حرف های آبی که در ازدحام کوچه های شلوغ تنها مانده اند؟
از کودکی فراموش شده در وجود آدم ها یا از بهانه های زنگ زده ای که حتی ارزش نوشتن هم ندارد؟!
این روزها واژه ها هم راه خانه هایشان را گم کرده اند و من برای پیدا کردن دریایی از معانی زیبا می خواهم...
می خواهم روی تمام قلب ها پررنگ بنویسم:"خدا"
غزال و غزل
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و درآن خللوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب آيينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا كه دلت با دگران است
تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو به سنگ زدي من رميدم نه گسستم
بازگفتم كه نتو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي دردامناندوه كشيدم
نگسستم نرميدم ...ـ
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم ...
فريدون مشيري
از همهمه بيزاريم
نه طاقت خاموشي
نه ميل سخن داريم
با حال پريشاني روي سوي چه بگريزيم
هنگامه ي حيرانيست خود را به که بسپاريم
تشويش هزار پايان!
وسواس هزار اما
يک عمرنمي بينيم در خويش چه ها داريم
دردا که هدر داديم آن ذات گرامي را
واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست که با آن خو گرفته ام.
که چه سخت است انتظار
هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظارهای فرداهای من!
خواهم ماند تنها در انتظار تو
چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم؟
شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا …
می دانم روزی خواهی آمد، می دانم …
گریان نمی مانم، خندانم!
برای ورودت ای عشق.
وقتی که به یادت می افتم، به یاد خاطراتت …
نامه هایت را مرور می کنم، یک بار … نه … بلکه صد بار
وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد …
و اشک شوق بر گونه هایم روانه میشوند …
تنها میگویم همیشه در قلب منی تو …
میدانم که باز خواهی گشت … می دانم!
به یاد لحظات خوش انتظار و تنهایی …

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من كرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان می دهد آزارم
و من اندیشه كنان غرق در این پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سیب نداشت


من به تو خندیدم
چون كه می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیك لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تكرار كنان
می دهد آزارم
و من اندیشه كنان غرق در این پندارم
كه چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت
| Design By : Night Skin |



