رنگهای یک رنگین کمان
جمعی از متفاوت ها
نفس نفس هم نفسا به همدیگه نفس بدیم فردای روشن مال ماست کافیه دست به دست بدیم قدم قدم هم قدما پشت وپناه هم باشیم جاده به مقصد می رسه کافیه هم قدم باشیم وقتی دلا یکی باشن سوز زمستونم باشه گرمی به جونمون میده مقصدمون یکی باشه خارای این بیابونم راه و نشونمون میده
زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبابکشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه،
زن متوجه شد که همسایهاش درحال آویزان کردن رختهای شسته است و گفت: «لباسها چندان تمیز نیست. انگارنمیداند چطور لباس بشوید. احتمالآ باید پودر لباسشویی بهتری بخرد.» همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت. هربار که زن همسایه لباسهای شستهاش را برای خشک شدن آویزان میکرد زن
جوان همان حرف را تکرار میکرد. تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن
لباسهای تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرشگفت: «یاد گرفته چطور لباس بشوید. ماندهام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!» مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجرههایمان را تمیز کردم!» دلتنگم ، حتی از دلتنگی ، اینروزا اونم واسه من ناز میکنه.شایدم دیگه از دستم خسته شده ولی چه میشه کرد من موندم و این دل همیشه تنگ.گاهی اوقات دوست دارم نابودش کنم و فراموش ، ولی نمیشه آخه تو همین دل کوچیکم رازهای بزرگی مخفی کردم ، یه عالمه دوست داشتن توش نگه داشتم ، اندازه یه دنیا عشق توش پرورش دادم. اگه به روشم نگاه کنی پره از زخمهایی که هرکدوم یادگار یه دوسته،دوستی که شاید دیگه الان منو دوست نداشته باشه. راهی نیست واسه فرار ، اومدم تو مسیری که باید تا انتهاش برم. ---------------------------------------------------------------------------- پی نوشت: فرصت نشد پناه بی کسی تو باشم ، با بغضی عاشقانه باید ازت جدا شم. -مطمئنا" من بسیار حماقت کرده ام و این درست زمانیست که پس از مدتها کشمکش و جنجال به این نتیجه رسیده است بالاتر از خدا دوست و یاوری برای وی نبوده است و صد افسوس به حال بشر.......... از من تا خدا راهی نیست ... فاصله ایست به درازای من تا من ... و در این هیاهو ی غریب من این من را نمی یابم ...! به غروب پنجره اتاق خاطراتم خیره میشوم گاه که دلتنگ میشوم به نظاره عمق خود میروم آنگاه که تنهایی مرا فتح میکند تنها به خودم سفر میکنم کاش میدانستم دلیل اینهمه بی قراری و دلتنگی چیست . شاید تو بدانی ! فقط شاید کودک نجوا کرد :خدایا با من حرف بزن!
مرغ دریایی آواز خواند ، کودک نشنید ...
سپس کودک فریاد زد :خدایا با من حرف بزن ! رعد در آسمان پیچید ، اما کودک گوش نداد ... کودک نگاهی به اطرافش انداخت و گفت : خدایا بگذار ببینمت ، ستاره ای درخشید ولی کودک باز هم توجه نکرد ... کودک فریاد زد خدایا به من معجزه ای نشان بده و یک زندگی متولد شد ، اما کودک نفهمید. کودک با نا امیدی گریست: خدایا با من در ارتباط باش بگذار بدانم اینجایی. بنابر این خدا پایین آمد و کودک را لمس کرد ...
ولی کودک پروانه را کنار زد و رفت... اینروزا تو منی که روح ام مرده بود یه حس تازه ابجاد شده،سرنوشت یه بازی دیگه رو شروع کرده، میخوام یه راهی رو شروع کنم ولی خیلی سخته،کاش میشد احساسم رو براتون بنویس. راه سختیه ولی میتونم تا انتهاش برم ولی ای کاش یکی بود که برای شروع اش کمکم میکرد. کاش یه نفر بود که کمکم میکرد تا راز این دل تنها رو فاش کنم، میترسم که اگه شروع نکنم برای همیشه این احساس تو قلبم بمونه آخه هر چه قدر که میگذره ، فاش کردنش سختر میشه. ---------------------------------------------------------------------------------------------------- پی نوشت : حداحافظ ای ماه دلگیرم،خداحافظ که دور از تو آروم نمیگیرم. این واقعه نشانی از تواضع امام دارد.
زمانی که امام رضا علیه السلام به عنوان ولیعهد در خراسان بود آشکار است که تا چه اندازه موقعیت سیاسی داشت. ایشان به عنوان جانشین خلیفه وقت شناخته میشدند و طبیعی بود که مردم سخت به آن حضرت احترام میگذاشتند...
اما همین امام بنا به روایتی که ابن شهر آشوب، نویسنده مشهور شیعه در قرن ششم به نقل از یعقوب بن اسحاق نوبختی روایت کرده است به گونهای وارد حمام نیشابور شد که حاضران متوجه نشدند آن حضرت دارای چنان مقامی است. ابن شهر آشوب مینویسد: حضرت رضا علیهالسلام وارد حمام شد. یکی از کسانی که حاضر بود ـ و ایشان را نمیشناخت ـ از آن حضرت خواست تا دلاکی او را کرده و به اصطلاح امروزه کیسه او را بکشد. حضرت درخواست او را پذیرفت و مشغول کار شد. برخی که امام را میشناختند، آن مرد را درباره امام رضا علیه السلام آگاه کردند و او مشغول عذرخواهی شد. با این حال امام به او آرامش داده و همچنان به دلاکی او مشغول بود.
منبع: مناقب ابن شهر آشوب، ج 2، ص412. مردی در کنار
ساحل دورافتاده ای قدم میزد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم
میشود و چیزی را از روی زمین بر میدارد و توی اقیانوس پرت میکند. نزدیک
تر می شود، میبیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل می افتد در آب
میاندازد. "برای این یکی اوضاع فرق کرد."






-
این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف
ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن
خواهند مرد.
-
دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود
دارد. تو که نمیتوانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه
همین یک ساحل نیست. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی کند؟
مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت:
| Design By : Night Skin |



